اولین ایستادنت مامان جونی...
دردونه من..
دیشب واسه اولین بار دستتو از مبل گرفتی و پاشدی رو دوتا پاهات....
به خاطر برداشتن
موبایل بابایی که روی مبل گذاشته بود...الهی مامان فدات شه...حیف که تا اومدم عکس بگیرم
خسته شدی و افتادی...
این روزا خیلی بلا شدی عزیزم...دایم درحال چرخیدن تو خونه ای....از این اتاق به اون اتاق...![]()
تا در ورودی رو باز می بینی با سرعت میری سمتش که بری توی حیاط....دیگه مجبورم همش درو
ببندم با این گرما...وقتی توی اتاقی و نمی بینمت،میگم دالی سها..تو هم زودی خودتو به در میرسونی
و سرتو از پشت در میاری بیرون و بهم لبخند میزنی...میخوام بخورمت وقتی اینجوری دالی
میکنی گلم...امان از وقتی که یه تیکه کاغذی ، دستمال کاغذی پیدا میکنی...با سکوت کامل
یه جا میشینی و شروع میکنی به خوردن... همینکه میگم مامانی دستمال کاغذی؟؟؟؟؟ یه لبخند میزنی
و زودی قورتش میدی...کاش اینجوری با اشتها غذا میخوردی...کاش....دیگه دارم کم کم نگرانت میشم
با این غذا نخوردنت...
این روزای من و شما و بابایی پره از احساس زیبای زندگی...دوستت دارم
نازنینم و به خاطر بودنت ممنونم.



حلول ماه خدا مبارک.


اولین ایستادنت مامان جونی...
